هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
39
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
( 1 ) به هر حال پيامبر ( ص ) ابن ام مكتوم را در مدينه بجاى خود گماشت تا با مردم نماز بگزارد ، و سه پرچم بست . پرچم مهاجران را به على بن أبي طالب داد ، پرچم اوس را به اسيد بن حضير و پرچم خزرج را به حباب بن منذر . گفتهاند آن را به سعد بن عبادهء انصارى داد . سپس بر اسب خويش سوار شد و در ميان هزار رزمنده كه دويست تن زره پوشيده در ميان ايشان وجود داشت ، و دو اسب يا بيشتر ، از مدينه بيرون آمد . سعد بن معاذ و سعد بن عباده در پيش و سپاهيان از راست و چپش مىرفتند . چون به رأس الثنيه رسيد روگرداند و در پشت سر خود لشكرى بسيار مسلح ديد كه آواز برداشته بودند . فرمود : « اينان كيستند » ؟ گفتند همپيمانان يهودى ابن ابى هستند . فرمود : « ما با يارى شرك عليه اهل شرك نمىجنگيم » از اينرو ابن ابى و گروهش بازگشتند . ( 2 ) در روايت ابن اسحاق آمده است كه پيامبر چون به شوط كه جائى ميان مدينه واحد مىباشد رسيد ، عبد الله ابن ابى به همراه يك سوم سپاه از يارى او دست كشيدند و بازگشتند . وى گفت محمد به سخن آنان گوش داد و با سخن من مخالفت نمود ، ما نمىدانيم بخاطر چه خودمان را اينجا به كشتن دهيم و به همراه پيروان منافق و دو دل خويش به مدينه بازگشت . عبد الله بن عمر بن حزام از بنى سلمه بدنبال آنان رفت و گفت : اى گروه ، خدا را به ياد شما مىآورم كه قوم خود و پيامبرتان را در هنگام روبروئى با دشمن تنها نگذاريد . گفتند : اگر فكر مىكرديم مىخواهيد بجنگيد شما را رها نمىكرديم ، ولى فكر نمىكنيم جنگى در بگيرد . عبد الله بن عمر بن حزام وقتى ديد آنان سخنش را نمىپذيرند و جز بازگشت تصميمى ندارند گفت : خداوند شما دشمنان خدا را از رحمت خود دور كند ، خداوند به زودى پيامبر خود را از شما بىنياز خواهد كرد . « 1 » اين روايت آنچه را ما يادآور شديم تأييد مىكند كه عبد الله بن ابى در
--> ( 1 ) - شرح نهج البلاغه ج 3 ص 364